انسان کامل|جلسه5

در بیان سلوک

دو مرحله شناخت حضوری و حصولی

این مطالب جز حصولی‌آن را داریم، به دست آمده، اما این دانستگی چقدر در عمل می‌تواند نقش داشته باشد. چقدر به آن رسیدیم و چقدر توانستیم به کار ببریم. وقتی پای منافع ما وسط هست، چقدر گذشت داریم و چقدر به دیگری حق می‌دهیم همانطور که می‌اندیشد، عمل کند. . . . و چقدر ما این قضیه را به عمل در می‌آوریم. اگر این قضیه در عمل آمد، سیر الی الله تمام میشه. ولی اگر دانستگی فقط در حد حرف باشد، خب افرادی هستند که حرف می‌زنند و اما عملشان منافات دارد.

آن کسی که حرفی می‌زند و عمل می‌کند، بستگی دارد در چه مرتبه‌ای باشد، بقال یکجور، راننده یکجور دیگر، و تاثیر اینها در جامعه متفاوت است. بسته به اینکه آن شخص در چه موضعی باشد و چه نقشی در اجتماعش داشته باشد، عملش متفاوت است. و تا به عمل درنیاید، ظاهرا آن سیر تمام نشده است. تمام اینها وجه عملیش غلبه دارد.

سوال: اگر سیر الی الله که تمام شد، مساوی است با احدیت؟

جواب: خیر، تازه آغاز راه جدید است. سیر فی الله یعنی اینکه به دلیل آن نکاتی که گفت، آن مراحل را پشت سر گذاشته، و تمام انرژیش مصروف یک حقیقت دیگر شده و نیازش در جای دیگری است، این است که با یک انرژی تازه‌ای آماده می‌شود برای درک حقیقی اشیاء.

سوال:سیر الی الله یعنی من رسیدم به توحید یا احدیت، بنابراین رفتار من با دیگران به این صورت است که، دیگران غیر از من نیستند، احساس می‌کنم یکی هستیم. منافع آنها همانقدر مهم است که منافع من مهم است. به این معنی است؟

جواب: یکی از مواردش این است. و این حالت حتما در جزییات زندگی انسان تاثیر دارد. یعنی اگر شخصی در تنهایی با خودش باشه، همانگونه می‌اندیشد و عمل می‌کند که در جمع. بخاطر همین است که بعضی‌ها دلنشین می‌شوند. علتش این است.وجودشان یکپارچه می‌شود،  طبیعی‌اند، یعنی هرچه هستند، همانند. چرا انسان با دیدن بچه کوچک، یه حالی خوبی پیدا می‌کند؟ همه‌جای دنیا همینطور است. از دیدنش، همه انبساط دارند. در مورد موضوعات دیگر هم همینطور است. با دیدن یک گل زیبا، یا بچه‌گربه، هممه همینطور، چرا؟ چون با طبیعت خودشان یکی‌اند، و هنوز آن دوگانگی ایجاد نشده. و همانگونه که اقتضا می‌کند، عمل می‌کنند. این است که دلنشینند، این  است که نفوذ می‌کنند، این است که تاثیر می‌گذارند.

در جلسه قبل توضیح دادم، حتی آن پلنگ درنده که بابو را شکار کرده بود، با بچه‌ی بابو کاری نداشت. و این نه تنها در مورد انسان بلکه در مورد همه یکسان است، چرا؟ به دلیل اینکه آن، در ذات خودش با طبیعتش یکی است.روی همه موجودات، حتی روی گیاهان هم تاثیر می‌گذارد. داستان

یک شخصی که الان اسمش خاطرم نیست، در CIA مامور گرفتن اعتراف از متهمین بود. ایشان با دستگاهی کار می‌کرد که تخصص آن دستگاه را داشت، به اسم پلی گراف. پلی‌گراف، دستگاهی‌ست که اصطلاحا به آن دروغ‌سنج می‌گویند. کسی که راست می‌گوید، همه امواجش یکی است و کسی که دروغ می‌گوید، تعارض درونی‌ش موجی را ایجاد می‌کند که در دستگاه نشان می‌دهد.

ایشان مامور می‌شود تا به پلیس آمریکا یعنی FBI برود و دستگاه و روش کار با آن را آموزش دهد. ایشان صبح زود به محل کار می‌رود و الکترود را وصل می‌کند به گیاه و تصمیم می‌گیرد یکی از گلبرگها را بسوزاند تا ببیند چه می‌شود. همینکه فندک را درمی‌آورد و اقدام می‌کند، می‌بیند دستگاه واکنش نشان داد. تعجب می‌کند. می‌رود میگوی زنده می‌گیرد و آنها را دانه دانه می‌اندازد داخل آب جوش، می‌بیند، گیاه واکنش دارد. با خودش فکر می‌کند، شاید من که دارم این کار را انجام می‌دهم، امواج خود من هست که دستگاه ثبت می‌کند. یه چیزی درست می‌کند تا وقتی که در اتاق نیست، میگوها به تناوب به داخل آب جوش بیفتند. دوباره می‌بیند دستگاه در نبود او هم ..امواجی را ثبت کرده.

در آزمایشی دیگر،از چهل نفر دانشجو بدون اینکه بدانند، می‌خواهند بروند داخل اتاق و برگردند. و کسی هم که مامور آنجا بوده، به او هم نمی‌گویند. اما آنجا یک گلدان گل بوده. یکی از آن چهل نفر، خرگوشی که آنجا بوده را می‌کشد. هیچکس هم نمی‌دانسته چه کسی اینکار را کرده، چون همه اینها سری بوده.

بعد الکترودها را به گیاه وصل می‌کنند و از هر دانشجویی می‌خواهند تا تک تک وارد اتاق شوند و بعد خارج شوند. این گیاه حضور آن فرد خاطی را از بین ۴۰ نفر تشخیص می‌دهد..

یاد تعلیمات بودی دارما افتادم که وقتی از هند به چین رفت و تعلیمات ذن را آنجا نشر داد، ایشان پیش امپراطور رفت و عقاید خودش را گفت، امپراطور خیلی خوشش آمد و یک اسب و سرباز در اختیارش گذاشت که افکارش را در بین مردم نشر دهد. اینها رفتند تا رسیدند به جنگلی و بعد برای استراحت توقف کردند، سرباز رفت و بعد که آمد یک شاخه گیاهی در دستش بود و می‌آمد.بودی دارما ازش سوال کرد این این شاخه را چرا کندی؟ سربازگفت داشتم می‌آمدم همینجوری کندمش، (خب همه ما آدمها عادت داریم برگ و شاخه درختان را همینجوری می‌کنیم). بودی دارما خیلی ناراحت شد، سرباز پرسید چرا؟ بودی دارما گفت خب حالا همه جنگل از ما وحشت می‌کند. وقتی داریم از آن رد می‌شویم همه جنگ از ما وحشت دارد که مبادا به آن آسیبی بزنیم. سرباز می‌گوید خب حالا چه کنیم؟ بودی دارما می‌گوید گیاه را می‌دهیم اسب، اگر خورد، خب خوبه اگر نخورد دیگر نمی‌دانم و باید برایش فکری کنیم. گیاه را که به اسب می‌دهند، آن را می‌خورد. بودی‌دارما خیلی خوشحال می‌شود و به سرباز می‌گوید می‌روی از درختی که این برگ را از آن کندی، معذرتخواهی می‌کنی و برمی‌گردی. سرباز این کار را می‌کند. منتهی معذرتخواهی را طول می‌دهد. بودی دلرما صدلی می‌زند آی سرباز زودتر تمانش کن و بیا و زیاد طولش نده، سرباز می‌پرسد چرا؟ بودی دارما می‌گوید به دلیل دوستی که بین تو درخت ایجاد می‌شود، وقتی ما بریم درخت ناراحت می‌شود.

شاید ما این را به عنوان یک افسانه یک داستان یا یک چیز که خیلی شخصی و فردی است بپذیریم، اما امروز علم ثابت کرده که یک گیاه هم درک می‌کند. اما آنچه که در این قضایا محسوس است، آن فردی که بتواند این مراحل را طی کنید و به آن طبیعت حقیقی خودش برسد، حتی روی گیاهان هم اثر می‌گذارد. این تاثیر همه‌جانبه است، محدود نیست به هیچ‌وجه، بخصوص انسان‌ها که بیشتر درک می‌کنند.

 

پس سیر الی الله تمام شد، اکنون ابتدای سیر فی الله هست….زنده دانا گویا شنوا، یعنی چه؟یعنی هرچه که باید باشد همان است و دیگر غیر آن نیست، آنچه که می‌شنوه، همان‌طور می‌شنوه، آنچه که عمل می‌کنه، خود خودش را عمل می‌کند. یعنی ممکن نیست یک پرنده بی‌جهت از یک شاخه به شاخه دیگر رود، این غیرممکن است.

یک گربه در منزل بی‌جهت ننی‌رود جایی دراز بکشد، مطمئن باشید برایش دلیلی هست. و ما فکر می‌کنیم پرنده‌ها در طبیعت که از جای به جایی از شاخه به شاخه نی‌شوند، سرگردانند. تمام اینها روی حساب و کتاب است و برایش دلیلی است. تنها موجودی که کاری می‌کند که دلیلی برایش ندارد، انسان است؛ چون اختیار دارد.

حتی نفس‌کشیدنش، حتی داناییش، حتی بینابییش، بویایی شنوایشش همه اینها به شکل همان طبیعت اصلی خودش می‌زیسته،

کماهی در فارسی، کماهیه در عربی=همچنان که هست

تفصیل. یک اجمال داریم، یک تفصیل داریم. پزشک حکیمی را دررنظر بگیرید، دستش را روی نبض بیمار می‌گذارد و به مشکلی بیماری پی می‌برد. یا از روی زبان و … ، خب ما هم نگاه می‌کنیم ولی هیچ‌کدوم از این اتفاقات نمی‌افتد. یعنی نتیجه‌ی سالهای زیادی که آن پزشک مطالعه کرده و تحقیق کرده، این تحقیق خیلی مهماست. با حرکتی که در نبض ایجاد می‌شود به آن نکاتی که در بدن فرد هست پی نی‌برد. ان نطالعاتی که نی‌کرده، آن تحقیقاتی که می‌کرده، آن زحماتی که می‌کشیده، همه به تفصیل بوده.حالا به اجمال رسیده، این تبض را می‌گیرد، به اجمال می‌گوید چه شده. و بزرگان همیشه از تفصیل به اجمال می‌رسند. در همه امور. مثلا شما یک آدمی ببیتید، چقدر راحت برخورد می‌کند، چقدر راحت معاشرت می‌کند، همه چیز چقدر راحته، خب این نتیجهیک عمر اشتباهاای‌ست کرده، خطاهایی است که کرده، انقدر اشتباهاتی را کرده که بهش ایراد گرفتند، اتقدر مشکلاتی را برای خودش و دیگران بهوجود آورده، و کنجکاو بوده، خودش رو ساخته، و کم کم از قید آنها رها شده، حالا هر کار بکنه درسته، اصلا نیاز به این نیست که از پیش تعیین بکنه حالا من چهبکنم. تو معاشرتم تو رفتارم، تو کردارم، تو افکارم. معمولا اگر صراحت هم داشته باشد منجر به رنجش نمی‌شود چون کسی به دل نمی‌گیرد. چون از خودش چیزی نیست.

به تفصیل و به تحقیق بداند، طعنی دقیق بشود در تمام امور، هیچ چیز در ملک و ملکوت و جبروت بر وی پوشیده نماند و این کم چیزی نیست. یعنی اینکه یک انسان هست که بدون اینکه دانشگاه رفته باشد و قوانین فیزیک کوانتوم بداند، اگر ازش سوال بپرسند، درست جواب بدهد.

مثلا جامی در کتاب لوامع و لوایع باید بخوانیم که چه‌چیزهایی گفته. در شهری، روستایی نشسته، بدون اینکه آزپایشگاهی باشد، این دستگاهایی که شنابدهنده الکترونی می‌کنند، بدون انکه دستگاهی باشد که بتواند ان ذرات بنیادی را تشخیص دهد، در همان فضاییکهسیر کرده، می‌گوید کل هستی از موج تشکیل شده، به صراحت می‌گوید و تشریح می‌کند. و این امواج در یک آن، در یک کوانت زمان(مقدار و مقادیر زمان: کوانت مکان و کوانت زمان و کوانت جرم) در ان دوران نی‌گوید ،قدار المقادیر زمان(مقدار المقادیر یعنی آن مقدار که از آن کمتر ذاتا ممکن نیست) این زمان تا یک حدی کم می‌شود کوتاه می‌شود، تا یکجایی که ذاتا ممکن نیست. جرم تا یک حدی کوچک می‌شود، تا یک حدی که ما می‌دانیم ممکن نیست. از اتم به ذرات و کمتر و کمتر و از یکجایی به بعد دیگه می‌شود موج.

طرفه العین یعنی کوانت زمان، و در یک آن هم یعنی کوانت زمان. یعنی جرم تبدیل می‌شود به موج و باز دومرتبه تبدیل می‌شود به جرم و عجیب اینکه این جرم جدید، آن قدیمی نیست.

شیخ محمود شبستری می‌گوید: جهان کل است و در یک طرفه العین، عدم گردد ولایبقی زمانین

یعنی هرلحظه این حرکت و تپش وجود دارد. یا خود جامی می‌گوید: بحری است، نه کاهنده نه افزاینده،

خب این اصل بقای انرژی است، مگر چند سال است که این اصل کشف شده؟

بحری است، نه کاهنده نه افزاینده، امواج بر او رونده و آینده، عالم چو عبارت از همین امواج است، نَبوَد دو زمان؛ بلکه دو آن، پاینده

رونده و آینده می‌شود پویایی

فرکانزاسیون می‌شود پویایی، می‌رود و برمی‌گردد، رفت و برگشت.

کسانی که فیزیک کوانتوم کار می‌کنند، سه جهان را در نظر می‌گیرند:

یکی جهان مساوی سرعت نور است، یکی جهان بالاتر از سرعت نور، و دیگری جهان پایین‌تر از سرعت نور که ما در آن هستیم.

در جهان پایین‌تر لز سرعت نور، آنتروپی مثبت است: هرچه که به وجود می‌آید روزی از هم فرومی‌پاشد و لز بین می‌رود. هیچ‌چیز در این دنیا بقا ندارد، و همه چیز به وجود آمده تا این سیر را طی کند و متلاشی شود. همه اینهایی که هستیم. کره خورشید و اینها حداکثر ۵ میلیارد سال دیگر تمام می‌شود. و اگر جسمی بخواهد حرکت کند، نیاز به انرژی دارد.

جهان بالاتر از سرعت نور، عکس این است، یعنی آنتروپی مفنی است. و جسمی که حرکت کند، انرژی ساطع می‌کند، انرژی پسمی‌دهد. در جهان مساوی سرعت نور، آنتروپی صفر است. یعنی جسمی بخواهد حرکت کند نه انرژی می‌خواهد نه انرژی می‌دهد.

عجیبه که انسان که در جهان پایین‌تر از سرعت نور که هست و آنتروپی مثبت است می‌تواند به جهان کاردئونی هم برود. و حرکت کند و برود به جهانی که بالاتر از سرعت نور است. و دومرتبه برگردد. و می‌تواند به جهانی برود که مساوی سرعت نور است.

یعنی این قابلیت در انسان هست. بعضیها که بهدگذشته می‌روند، بعضیها که از آینده می‌گویند، شاید از این طریق بشود این مطلب را توجه کرد.

در جهان مساوی سرعت نور، هرجسمی در هرموقعیتی که ظاهر شود در همان موقعیت می‌ماند. و هیچ تغییری ایجاد نمی‌شود.

صحبت از اجنه و عملکردشان شد، جواب: الان دستگاههایی آمده که می‌تواند چیزهایی که حواس ما تشخیص نمی‌دهد را تشخیص دهد. کل هستی تشکیل شده از فرکانس، مراتب فرکانس کل لین هسای را درست کرده، حالا برای اینکه ما این فرکانس را درک کنیم، حواسمان، یک اَشکالی دارد، پایین تر از ۱۶ و ۲۰ هدتز را که نمی‌توانیم دریافت کنیم، موقعی که می‌رسد به ۱۶ و ۲۰ هزار هرتز ما میتوانیم با گوشمان دریافت کنیم. از اینکه رفت بالاتر، دیگر سکوت است و ما نمی‌شنویم. ولی حیوانات دیگر دریافت می‌کنند مثلا ۴۰ هزار تا ۶۰ هزار را خفاش دریافت می‌کند. از ۱۵ هزار هرتز پایین‌تر را اسب و گاو و سگ دریافت می‌کند، بخاطر همین است که زلزلهرکه می‌آید، آنها زودتر متوجه می‌شوند.

من دررروستایی در خراسان بودم، روستاییها می‌گفتند سال پیش که زلزله آمد، الاغ و گاو و … در طویله را شکستنددو پریدند بیرون، اول فکر کردیم گرگی آمده، بعد که از منزل آمدیم بیرون، دیدیم زلزله آمد.

از ۲۰ هزار هرتز به بالا که برای ما سکوت است ولی ممکن لست موجودات دیگر بشنوند. وقتی هیلی بالاتر رفت، تبدیل به انرژی حرارتی می‌شود. حالا این انرژی حرارتی را از طریق پوست می‌توانیم دریافت کنیم. باز این فرکانس که افزایش پیدا کرد، تبدیل می‌شود به فوتون. از اینها بالاتر که برود می‌شود اشعه x و گاما و … که ابزار تشخیصش را نداریم، ولی ابزاری داریم که هم می‌تونه تولید کنه هم می‌تونه

حالا ببینید که میلیاردها فرکانس از اینها هست که موجوداتیاستند که در بعضی از این فرکانسها استند که دارند فعالیت می‌کنند.

هیچ دلیلی ندارد که نباشد، یعنی اگر ما می‌خواهیممحدود باشیم به حواسمان، معلوم است که خیلی غفلت ما را گرفته. دنیا، دنیای علم است. همه مطالب را در آکادمیهای دنیا مثل آمریکا، کانادا، فرانسه، روسیه و …، خیلی فعالیت کردند و کار کردند. دوستی داشتمدر فرانسه عضو آکالمی علمی آنجا بود. می‌گفت: یک رشته‌ای در علم به وجود آمدهبا این عنوان “آنچه که وجود دارد؛ولی از حیث علمی قابل تبیین نیست” روی همین دارد کار می‌کند. یک مجله‌ای با خودش آورده بود که از نظر علمی آن را توجیه می‌کرد هاله دار سر قدیسین درست بود. دور بدن همه‌ی ما که هست و الان هم در بیمارستان میلاد با دستگاهی به نام اکسیم برای تشخیص بیماری عکسبرداری می‌شود. می‌گفت این شدت جریان، آنقدر زیاد می‌شود که به فوتون تبدیل می‌شود. و کسانی که  از حیث روحی، در یک رنج فرکانسی قرار دارند، ایجاد می‌شود و آن را تبدیل می‌کردند. می‌گویند نقاشانی که این هاله‌ها را می‌کشیدند، صحت دارد. و بنا به طول موجی که دارد رنگهایش متفاوت می‌شود مثل سفید، طلایی، زرد، آبی. همه را هم تبیین کردند. هیچ دلیلی ندارد که ما هرچه را که از طریق حواسمان درک می‌کنیم، پس همان است. کمااینکه دوربین‌هایی است که خیلی چیزها را عکس می‌گیرد و ثبت می‌کند که ما چشممان نمی‌تواند ببیند.

من حتی در فیلم مستندی دیدم که انجمن زیست شناسی انگلستان که آدم های باتجربه خیلی زیادی در آن جا مشغولند. انگلستان کشوری است که خیلی به کشورهای دیگر ظلم کرده و طبیعتا ارواح سرگردان در آن جا زیاد است. در فیلم مستندی نشان می داد که مردی می گفت:« من شب رانندگی می کردم. شخصی دست بالا داد، نگهداشتم، سوار شد. چیزی نگفت. من فکر کردم مستقیم می رود  رسیدیم به یک دو راهی. من پرسیدم کدام طرف می روی؟ اشاره کرد، چیزی نگفت. باز دوباره ادامه دادم و دوباره رسیدم به یک دوراهی دیگر. باز که پرسیدم دیدم غیب شده»

این شخص ادامه داد که بعد به رستوران راهی می رسد. پناهنده می شود. با صاحب رستوران صحبت می کند که او می گوید بله آقایی آمده بود ترسان و لرزان که یک آقای دیگری سوار ماشینم شده و باقی ماجرا. بعد متوجه می شود که این ماجرا سابقه داشته. صاحب رستوران می گوید بله تا به الان چند تا راننده دیگر هم که آمده اند همین وضعیت را داشته اند.

اصلا فرکانس ما با عوالم دیگر فرق دارد. و خیلی کم چنین مواردی پیش می آید؛ چرا که اگر بخواهیم درگیر چنین مسایلی شویم یا سر از خرافات در می آوریم یا سر از عوالم دیگر. من خودم هیچ وقت علاقه مند به چنین موضوعی نبودم و هیچ وقت شرکت نکردم. شرکت در چنین مجالسی ، صلاح هم نیست. همین قدر که بدانیم می توان طیف های دیگر باشد،کافی است. نکته این جاست که هرچیزی که مبهم و ناشناخته است، ناخودآگاه یک نوع ترس ایجاد می کند؛ چون در فضای تاریک که وارد می شوی و آن فضا را نشناسی، می ترسی. و علت ترس این است که  چون ما نمی توانیم بشناسیم و مشاهده کنیم؛ دچار توهم می شویم و این ترس ما را می گیرد. خوب طبیعی است و امکان این که ما وارد بادی خرافات شویم بسیار زیاد است چون ما مشاهده اش نمی کنیم، لمسش نمی کنیم. همه اش بر اساس شنیده ها است. طبیعی است مثلا همین الان یک جمله ی روی کاغذ می نویسم، می دهم به بغل دستی تا بخواند و به بغل دستی اش بگوید. بغل دستی او به بغل دستی اش بگوید و همین طور تا نفر آخر. به نفر آخر می گویم جمله را به من بگوید و من بنویسم. می بینم چقدر جلمه فرق کرد. آن چه که محسوس است، اصلا زندگی ما به عوالم دیگر ربطی ندارد. وقتی که پیش آمد، بهترین کار این است که نه انسان به آن فکر کند، نه این که بخواهد کنجکاوی کند. اصلا نباید وارد این حوزه شد. بله!! ما بعضی چیزها را حس می کنیم، چه کار داریم که چه حسی می کنیم؟ یکی از شاگردان در مورد این می گوید وقتی چشم باز کرده ناگهان از خودش سه نسخه دیده است که هر سه نسخه در ارتفاعی بالاتر از سطح زمین و به موازات خود او خوابیده بودند. استاد می گوید این قالبی از شما، قالب مثالی بوده و توضیح می دهد یک قالب فیزیکی بوده که خود شما بودید و دیگری قالب مثالی بوده است که شبیه این جسم است ولی  نوع فرکانسش با جسم ما فرق دارد. روح نیست البته روح هم یک جسم است بعضی ها فکر می کنند روح غیرمادی است؛ اما آن هم مادی است. یک قالب مثالی هم هست و یک روح که در قالب ما شکل گرفته و ارتعاش و فرکانس خودش را دارد که حالا هر کدام از این ها مرکبی است برای دیگری که بعدا به آن میرسیم و از چند قسمت تشکیل شده. این جسم ما مرکب است برای قالب مثالی و روح هم مرکب، قالب مثالی و جسم است. تازه، روح هم یک مرکب است برای جان . یعنی آن، دیگر اصل موضوع است و هیچ تفاوتی در هیچ کس نیست. یعنی در آن چه که مشترک است؛ جان است. جان جانان که می گویند همین است. ایشان( اشاره به خانمی که در مورد خوابش گفته بود) روحش آمده، هم قالب مثالی اش را می بیند و هم جسمش را. و این یک تجربه است.

چند کتاب در این زمینه نوشته شده است. از جمله یکی که یک جراج قلب در آمریکا آن را نوشته است. با بیمارانی که قلبشان بین یک دقیقه تا یک و نیم دقیقه ایستاده، مصاحبه کردند و توانسته اند از طریق شوک الکتریکی آن ها را احیا کنند. پرسیدند شما در آن لحظه چه مشاهده کردید؟ چه اتفاقی افتاد؟ یکی اشان گفته بود در یک ارتفاع بالای جسم خودم هستم. نکته ای که جالب بود این بود که پزشک معالجم همیشه مو داشت ولی از بالا، فرق سرش خالی بود و این را هیچ وقت ندیده بودم و تعجب کردم چطور هر وقت می رفتم پیش این دکتر، این قسمت کچلی سرش را ندیده بود و برایم جالب بود. خوب، بعد از این که شک می دهد، برمی گردد و هرکسی هم یک چیزی می گفت. خود من حداقل با پنج نفر که لحظاتی را مرده  و زنده شده اند؛ صحبت کردم که سه نفرشان داخل ایران و دو نفرشان خارج از کشور. همه به اتفاق می گفتند ما یک مقداررفته بودیم بالا. و هرچه که بود را به وضوح می دیدیم و می شنیدیم و خودمان  هم آن جا خوابیده بودیم. یکی از این دوستانم که آمریکا زندگی می کند و آدم خیلی پر شرو شوری بود، یک مدت آمریکا بود، آمد ایران و دو مرتبه برگشت آمریکا. ایشان از آن کسانی است که سقوط آزاد و کارهای هیجان انگیز این چنین انجام می داد. ایشان مسموم شده بود و بیست و چند روزی را در کما بود و معلوم نبود که برمی گردد یا نه؟ هفته دوم بود که ایشان قلبش می ایستد و سریعا می رسند و شوک الکتریکی می دهند. احیا می شود ولی به هوش نمی آید. باز ده دوازده روز دیگر هم در کما بوده که بعد به هوش می آید و یادش می آید که بالا رفته و اسم پرستارها را و دکترها و غیره و همه در خاطرش مانده. این که چه کسی گریه می کرد. بعد می گفت: دیدم من که این جا هستم حالا بروم آن گوشه چه می شود؟  و دیدم چه راحت رفتم آن طرف. چند باری این طرف و آن طرف رفتم دیدم چه خوب است. بعد به خودم گفتم خوب بروم بیرون. بعد خیلی راحت از پنجره رفتم تو کریدور. در آسانسور باز شد و یک شخصی را آوردند. یک خانمی که همان جا در کریدور زایمان کرد. بعد یکی از بستگانمان که با او حساب و کتابی داشتم و با هم قهر بودیم و خیلی وقت بود که از دستم در رفته بود و پیدایش نبود؛ گفتم حالا وقتش است که بروم ببینم کجاست. این شخص می گفت تا فکر کردم رفتم آن جا و دیدم دارد چه کار می کند؟ جایش را پیدا کردم بعد یک آن دیگر نفهمیدم چه شد.

بعد ده دوازده روزی می گذرد و به هوش می آید و از آن وضعیت خارج می شود. برای دیگران که تعریف می کند؛ هیچ کدام باور نمی کردند. می روند و از بیمارستان سوال می کنند. می بینند تمام ماجرا دقیق بوده است.

چند کتاب هم پزشکان آمریکایی در این زمینه نوشته اند که همه یک چیز را می گویند. یک حفره ای بوده، تونل تاریکی بود، بعد می رفتی به نور و …

ولی این مورد در یک لحظه همه چیز را درک می کنند، در همه اشان مشترک است  و همه اشان بدون استثنا می گویند، بهترین شرایط و راحت ترین شرایط ممکن را ما آن جا داشتیم و نمی خواستیم بیاییم. یکی از آن ها می گفت من چنگ می زدم به دکتر و می گفتم نمی خوام بیام. با یکی از دوستان هم که آمریکا بود، صحبت می کردم. او هم تصادف کرده بود و می گفت با این که خیلی آسیب دیده بودم هی به دکتر جراحم می گفتم من نمی خواهم بیاییم و ایشان نمی فهمید و می دانستم که اگر بیایم باید بیاییم به این جسمی که این قدر ناقص است؛ و همه می گفتند آن جا شرایطش بسیار خوب بود و بسیار هم آرام بود و آرامترین لحظه ای که در عمرمان تجربه کردیم درهمان لحظه بود و بدون استثنا هم هیچ کدام نمی خواستند برگردند و گاهی هم بعضی  هایشان می گفتند فکر فلانی را می کردیم که او بعد ما چه می کند ولی اینجا خیلی بهتر بود و ما آن جا نباشیم بهتر است.

هر فرکانسی که انسان دارد؛ بعدا که از این دنیا می رود جذب همان فرکانس می شود که قبلا داشته، مثلا در این شرایطی که دارد اگر آدم آرامی است؛ آدمی است که بدبین نیست،آدمی است که حسود نیست و … یعنی این روحش یک فرکانسی دارد که وقتی از جسمش جدا می شود می رود در همان رنج فرکانسی که دراین جا کسب کرده است.عموما هم می گویند آن لحظه آخر ضبط می شود و باقی می ماند و کافی است فقط انسان بفهمد و وقتی انسان درک کرد و فهمید یک چیزی را، یعنی فرکانسش عوض شده است. هر آگاهی یک تغییر فرکانسی در انسان ایجاد می کند و آن آگاهی هر چقدر که عمیق ترباشد؛ آرامش بیشتری دارد. آن آدم هر جا برود؛ آن آرامش را با خود به آن جا می برد و می گویند که کسانی که رفته اند و برگشته اند می گویند هرچه که هست از این جا بهتر است. مولانا می گوید اگر مردم بدانند آن جا چه خبر است هیچ کس نمی خواهد دیگر این جا بماند. چون خودش مثل این که رفته و مشاهده کرده و آمده است. البته بعضی ها در همین قالب جسمی هم تجربه کرده اند و بعضی ها هم رفته اند و آمده اند. رفته اند و خیلی چیزها را دیده اند و به کسی هم نمی گویند معمولا. یک سری ها هم که می گویند، مردم باور نمی کنند و به ان ها می گویند شما دچار خرافات شدی . خوب دیگر کسی هم حرفی نمی زند. به هرحال من هم هیچ اصراری نمی کنم که بگویم هست یا بگویم نیست. چون بالاخره همه امان تجربه می کنیم دیگر.

کتاب… چنان که هیچ چیزی در ملک و ملکوت و جبروت و … سیر فی الله نهایت ندارد… اول مطلب گفت سیر الی الله نهایت دارد. نسفی بعدا در مورد ملک و ملکوت و جبروت مفصل صحبت می کند…. ادامه خوانش

یعنی دانه، در هر مرتبه که تبدیل می شود، تکثر پیدا می کند به تنه و شاخه و ریشه و برگ و …. این ظرف طولی است. یعنی هر کدام موقوف به دیگری است. بعضی ها این مثال را برایش زده اند . اهل تصوف می گویند …

این که اهل وحدت این را می گویند یعنی کل هستی یک چیز بیشترنیست. وجود، دو تجلی دارد. وجود1: 01:01.

وجود دو تجلی دارد. تجلی اول و تجلی دوم. (کل هستی نه فقط این جهانی که در آن هستیم) به تجلی اول اسامی مختلفی دادند. در این جا به آن می گویند فیض اقدس. فیض به معنی یک جوی، نهری که خیلی پر شده و لبریز می شود. می گویند فیض یعنی لبریز شدن نهری که به زمین های اطراف می رود. فیض اقدس یعنی اولین لبریز شدن آن وجودی که وجود از آن تجلی می کند که آن یک عالم خاصی است با یک فرکانس خاص، در آن عالم اجزا، تفکیک نشده و همه چیز در عین این که قابلیت تکثر دارد، قابلیت وحدت هم دارد. و معمولا مثال دانه با یک درخت را می زند.

وفیض بعدی که تکثر پیدا می کند، فیض مقدس است. یعنی این که این ماهیتی که الان به وجود آمده، حالا در پنج عالم تحقق پیدا می کند که هر عالم را یک حضرت می گویند و به آن ها می گویند حضرات خمس. اول یک وجود است بعد تجلی پیدا می کند. این هم یک تجلی دیگر می کند که تبدیل می شود به پنج عالم. از این پنج عالم یکی عالم شهادت است. یعنی همان عالمی که ما در آن هستیم. یعنی عالم پایین تر از سرعت نور. یعنی همین عالمی که کهکشان ها در آن قرار دارد. همی عالمی که اجرام و قوانین فیزیک و شیمی در آن است. یکی دیگر از این پنج عالم، عالم ارواح کلیه است. یکی دیگر عالم ایام ثابته است و آن عالمی که مهم است، عالم انسانی است. یعنی روح انسانی هم برای خودش یک عالم است. هم چنان که کل این کهکشان ها و کل این مجموعه، یکی از عوالم هست آن عالم انسان هم یک عالم به آن عظمت است و خیلی بزرگ است که حاوی اطلاعات کل این عوالم است. پس حالا اگر این را عکسش کنیم،همین عالمی که در آن هستیم، عالم شهادت است. یعنی مشاهده می شود، یعنی لمس می شود، ملموس است. این را که برگردیم می رویم به آن عالم مثالش. بعد یکی دیگر هم می شود، یعنی هر چه هست یکی بیشتر نیست. این، به صور مختلف جلوه کرده است.

آن حقیقت مثل یار است که هر دفعه لباس مختلفی می پوشد. حالا کسی که عاشق اوست با این تغییر لباس فریب نمی خورد. بالاخره یار را تشخیص می دهد. حالا به صورت جماد در بیایید، نبات در بیایید یا حیوان یا …، آن عاشق می فهمد که حقیقیت چیست و فقط لباس عوض کرده. و وقتی برمی گردد می بیند همان وجود است و در عالم چیزی اصلا جز یک وجود، وجود ندارد. فقط تکثر می یابد مثال دانه و در خت. دانه را که بشکافید و بگذارید زیر میکروسکوپ، همان سلول ها و … را می بینید. داخل دانه، نه ریشه پیدا می کنید و نه برگ ، نه تنه، نه پوست، نه شاخه، نه میوه. فقط یک تعداد سلول است که تفکیک هم نشده. وقتی دانه در شرایط خاص خود قرار گیرد باغبان که کاری نمی کند، فقط دانه را در شرایط خاص خود قرارمی دهد. خود دانه است که رشد می کند. رطوبت و دما و غذا می گیرد، رشد می کند و تبدیل به درخت می شود.یعنی تکثر پیدا می کند؛ از یک وحدتی به یک کثرتی می رسد و به درخت تبدیل می شود: تکثر در برگ و ریشه، تنه، پوست و … . تا نهایتا می شود میوه. میوه به خاطر دانه است. سیب را در نظر بگیرید. کل آن و گوشتی که دارد، پوستی که دارد برای حفاظت آن دانه است. حالا ان بخشش هم که خوردنی است را می خوریم. یک دانه که روی زمین می افتد؛ باید یک مدتی سرکند. تغذیه،آب و … تا کم کم رشد کند. یک تخم مرغ را در نظر بگیرید. یک نطفه هم داخلش هست. کل آن زرده و تشکیلات به خاطر آن نطفه است. باید به آن غذا برساند، رشد کند، حالا ما با آن نیم رو درست می کنیم. یعنی دانه تکثیر پیدا می کند، دانه باز می شود، یعنی هدفش آن دانه است. کل هستی از یک جایی آمده، چرخش را می زند، باز برمی گردد سر همان جای اصلی خودش یعنی مبدا. مبدا و معاد یکی است و یکی بیشتر نیست. از این حیث که از آن جا می آییم می شود مبدا و ازاین حیث که به آن جا بر می گردیم می شود معاد. مثل یک خانه. چرا می گویند منزل؟ یعنی محل نزول،محل فرود، وقتی می رویم سفر باز برمی گردیم همین جا. وقتی می رویم بیرون هم همین طور. کل این عالم هم، همین جور طراحی شده است.

کل تفکری که حکما داشتند این بوده که کل این تجلی اول و دوم، باز نهایتش همان بازگشت به حقیقت وجود است. حالا کل این اجزای وجود، آن جور که باید موجود شود، ,عدالت حکم می کند که موجود شود. هر چه که امکان داشته باشد آن امکان باید تحقق پیدا کند. خوب این امکان بوده که از توی آن تمام این عالم جمادات، نباتات، حیوانات و … از داخلش بیاد. تمام این تجربه ها،تمام این خباثت ها، تمام این شرو شور، تمام این نیکی ها، این ها چون حقیقتا وجود داشته، باید بروز کند. باید حتما بروز کند تا این عدل برقرار شود. یعنی هر چه که امکان موجود شدن دارد؛ موجود شود. اعم از به تعبیر ما نیکی ها و بدی ها. همه این ها فرق نمی کند.باید محقق شود و می شود. اگر یکی که دارد درک می کند جزو دانستگی اش باشد، خوب یک بحث است. اگر معتقد باشد زندگی اش یک طور دیگری می شود. یک هم چنین کسی، با کس دیگر دعوا ندارد مگر این که بقیه با او دعوا داشته باشند ولی او ندارد. نمی تواند. چون یک جور دیگر درک کرده و هیچ تعارضی هم ندارد. یعنی هماهنگ، سوار امواج می شود و می رود جلو. کارسختی است به جایی می رسد که لائوتسه:« فرزانه کسی است که اجازه دهد اتفاقات همان که هستند رخ دهد یعنی خودش را به امواج می سپارد.».

دریا کسی را که دست و پا می زند می کشد. وقتی کشت به سر می برد. کجا می برد؟ می برد ساحل تحویل می دهد. معمولا کسی که غرق می شود. کسی پی او نمی رود. صبر می کنند تا دریا خود، او را به ساحل بیاورد. ساحل کجاست؟ اگر کسی خودش را به غرقی بزند؛ چون دریا جان دارد ؛ آن آدم خودش را به امواج می سپارد و دریا او را به جای امن می برد. اما چون عجله کند و دست و پا زند نفس کم می آورد. آب می رود توی حلقش و خفه می شود. حالا تا کسی شنا کردن را بلد نباشد؛ دست و پا نزدن را نمی تواند خوب بلد باشد؛ یعنی در واقع آن کسی می تواند دست و پا نزند که شنا گر ماهری  باشد.

خاطره استاد: یک روز با سه نفر که شناگر ماهر و عضو تیم ملی بودند؛ رفتیم شمال. صبح رفتیم دریا و رو به شمال شنا کردیم، تا جایی که خطی از ساحل از دور پیدا بود  بعد تصمیم گرفتیم برگردیم. در فاصله ما تا ساحل موج ها ریز و درشت زیادی بود. از آن ها عبور کردیم و رسیدیم به جایی که صدای مردم به گوش می رسید. خیالمان راحت و پراکند شدیم. خسته بودیم. ناگهان دوپایم گرفت و توی خودش جمع شد. خوب آن ها از من دور بودند و نمی توانستند کمک کنند. فقط در حدی که صدایم را رساندم که من به این مشکل برخوردم و بعد خودم را با درد فراوانی که داشتم به امواج سپردم تا به ساحل برسم. آن موقع جوان بودم و این کار را نا خود اگاه انجام دادم. شاید چون شنا میدانستم. اگر می خواستم کوچک ترین حرکتی بکنم، ممکن بود آب به حلقم وارد شود و تمام. الان هم اگر به یکی که شنا بلد نیست و به او تضمین کنی که همه جور هوایت را داریم، توفقط دست و پا نزن. محال ممکن است وقتی داخل آبش انداختید، حرکتی نکنید. زندگی هم همین طور است. به یک نفر بگوییم نگران نباش، دست و پا نزن، او به هیچ وجه این کاررا نمی کند، دست و پایش را می زند. مگر آن که این مراحل را طی کرده باشد. روی خودش کار کرده باشد. این تجربیات را بشناسد. بعد به درجه ای رسیده باشد که در برابر پاره ای از اتفاقاتی که می افتد آن قدر جسارت داشته باشد که نگران نباشد. بعد می بیند که به نفعش هم شد. حکیم نظامی می فرماید:

هر نیک و بدی که در شما رفت.             چون در نگری صلاح کار است.                                                            بس در که در او نیاز بینی                                                     نایافته به، چون بازبینی

در رشته غیب ناپدید است                                                     بس قفل که بنگری کلید است

گاهی آدم یک مسیری را می رود، یک رشته ای را می خواند، بعد متوجه می شود که اصلا اشتباه بود یا چند سال تلاش می کند تا رشته ای را قبول شود و نمی شود. بعد مسیردیگری می رود و بعد ازیک مدتی متوجه می شود که همان بهتر که آن رشته را نرفته. در می شود آن موانع.

بازبینی دو حالت را القا می کند.

حالا انسان، وقتی سر رشته را دست گرفت چه بهتر که رها نکند چون انسان تجربه می کند، یاد می گیرد، درک می کند و وقتی دوباره وارد زندگی روزمره شد؛ تحت تاثیر آن انگار نه انگار اصلا اتفاقی افتاده است. به قول حافظ دُر چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش. این تسلسل را نباید از دست بدهیم. این اشاره دارد  به بود و نمود. چنان که مولوی می گوید این نشان دهنده وحدت است.(19:19)

آن وقت دلنشین است. آن وقت انسان خیالش راحت است. آن وقت خیلی جاها مصنویت پیدا می کند. هر جا برود خیالش راحت است . هر کار بکند آن کاردرست است. درهر فرهنگی در هر جایی، اصلا بین هر قومی انگار آشناست. چون مرزها در وجودش می شکند و یک نسبت دیگر با همه ی موجودات پیدا می کند. استاد در مورد فیلم مستندی می گوید:

انگلیسی در یک منطقه آفریقایی، یک منطقه ی حفاظت شده را نگهداری می کردند. منطقه ی خیلی بزرگی بود. می گفتند از این پایگاه تا نزدیک ترین روستا، ت با امکانات و وسایل نقلیه داشتند اگرکسی بخواهد برود حداقل دوهفته ای در راه است و در منطقه ی اطرافشان ، انواع حیوانات درنده، انواع خانواده های شیرها، کفتار که چشم هاشان برق می زد. قدم به قدم پر از وحوش بود. زندگی عجیبی در روز و در شب در آن جا در جریان بود که حیرت انگیز بود. همین که آن ها می رفتند؛ یک نفر از این محلی ها که آمده بود آن جا شکار کند را دستگیر کردند به پایگاه بردند و از او پرسیدند که از کجا آمدی. گفت فلان روستا.

  • چقد راهه
  • مثلا 16 یا 17 روز راهست تا این جا

حالا این آدم با یک پوشش خیلی کم بود و یک نیزه هم در دست داشت. دوباره پرسیدند دیشب کجا بودی؟ گفت فلان جا. گفتم بریم ببینیم. حالا روز بود و آن ها هم با اسلحه و تفنگ و ماشین ها آن چنانی که داشتند رفتند. وقتی می رفتند از لابه لابلای شیر و پلنگ و همه جور حیواناتی عبور کردند. آن محلی زیر درختی را نشان داد که یک مقدار برگ آن جا بود و از روی برگ ها اثر خوابیدن این مرد معلوم بود. گفت من دیشب این جا بودم. خوب من با خودم گفتم یک آدم تنها در این جا؟ ما فیلم نگاه میکنیم می ترسیم. حالا با وجود شیر و پلنگ و مار چطور ممکن است؟ ولی همین الان هم دارد اتفاق می افتد. یک انسان تنها، لابه لای آن همه حیوانات شب هم روی زمین بگیرد بخوابد و تا آن لحظه اش که سالم بود و بعد با او چکار کردند ندیدم. خود من در یکی از این کوه ها که می رفتیم با سه چهار نفر بودیم. من با این که از حیوانات نمی ترسیدم یک لحظه ترسیدم. چرا؟ چون ناشناخته بود. فکر کردم این قلمرو آن است ممکن است بچه داشته باشد. ما هم مسیر آن را داریم حرکت می کنیم. ممکن است به ما حمله کند؛ ولی خود آن موجود که با ما کاری نداردو ترسی ندارد. حالا ما دراین مکانی که بودیم، یک پلنگ بود ولی آن جایی که در این مستند نشان می داد پر بود از انواع حیوانات درنده هم چنین در آن جا حشرات کوچکی وجود دارد که اگر بگزد مثلا عنکبوت هایی است که خیلی کوچک است واگر بگزد که …. ؛ الا این که فرکانس آن فرد با فرکانس آن ها هماهنگ باشد، چیز دیگری نمی تواند باشد. این روحی که دارد در آن جنگل می رود با درخت هماهنگ است با گیاه هماهنگ است با حشرات هماهنگ است؛ با همه چیز هماهنگ است.

باز یکی از همین آدم ها بود که داشت مسیری را می رفت؛ پرنده روی هوا بود و هی می خواند. او هم هی نگاه به پرنده می کرد و می رفت. یک جا توقف کرد. پرنده هم نشست و آن ها نشستند. دوباره رفت پرنده هم شروع به حرکت کرد تا این که او رسید به کندوی عسل. این کندو لای صخره بود و درآوردش. خوب این آدم، اولین کاری که کرد یک مقدار عسل را گذاشت سر چیزی و آن پرنده آمد و خورد. ارتباط تنگاتنگی وجود دارد بین این که آن پرنده آدمی را می بیند و صدایش می زند که بیا و بعد هم سهم خودش از او می گیرد. این مواد از آن مواردی که می توانیم بگوییم خود افراد هم به درجاتی رسیدند که می توانند هماهنگ باشند با محیط اشان. وقتی می گوییم این مصنویت پیدا می کند؛ مصون می شود نسبت به هر چیز. هم بین انسان ها که زندگی می کند مصون می شود و هم بین طبیعت که می رود هم همین اتفاق برایش می افتد. انگار یک هاله ی حفاظتی برایش می افتد. ما که الان این ها را می شناسیم هم،  برای خودمان مسوولیت دارد، کارساده ای نیست. همین که شنیدیم در قبالش مسوولیم.  آدم نمی داند خوب نمی داندچند دردصد می تواند به آن عمل کند. چند درصد می تواند رعایت کند. فقط می تواند حفظش کند و این کار ساده ای نیست.. یک قدم هم که نزدیک شویم همان هم غنیمت است. اگر یک چندم درصد هم به آن منبع نزدیک شویم؛ همین هم آدم را از شرایط موجود خارج می کند و آن باز هم اهمیت دارد.

سوال: آدم تا ندیده، بشاش است. عبور از ترس هاست که باعث می شود هماهنگی پیدا کند. حالا یک فردی خیلی مراقبه کرده ریاضت کشیده شب توی قبر خوابیده ازترسهاش عبور کرده حالا به این هماهنگی رسیده می شود این را گفت؟

جواب: بله. وقتی ما می ترسیم شرایط غیرعادی و غیرطبیعی ایجاد می کنیم. ما ممکن است واکنشمان محدود نباشد یا متناسب با شرایط نباشد. هر چقدر علم امان بیشتر شود؛ ترسمان کمتر می شود. یعنی شرط این که ما از چیزی نترسیم علم است. یعنی علم موجب روشنی می شود. ما اگر دریک جای تاریکی باشیم که نشناسیم، می ترسیم قدم برداریم چون ممکن است غاری یا جایی باشد که بیفتیم مگر این که ببینیم، تازه جرات می کنیم حرکت کنیم. این دیدن یعنی چه؟ آن نور، نور علم است دیگر. اگر این نور در زندگی انسان بیاید می تواند بدون واهمه حرکت کند چون می داند دارد چه کار می کند. من یکی از دلایلش را عدم آگاهی و علم نسبت به موضوع می دانم. علم نه علم دقیقه در واقع علم دقیقه یک جزء آن است. علم یعنی به ماهیت آن چیز پی ببرد.

رساله ی اول در بیان معرفت انسان(85)

ضَلل به معنی گمراهی و ضِلل به معنی خفت و خواری است. جوهر به معنی ذات و عرض یعنی آن خاصیت که به آن ذات عارض شده باشد. حالا شیمایی، فیزیکی و غیره. مثلا طلا را در نظر بگیریم. عرض آن اعم از سفتی، سختی، ساختار مولکولی، شیمیایی و … که در مجموع به آن اعراض گویند. تفصیل به اجمال و اجمال به تفصیل حالت رفت و برگشتی است. عالم صغیر عالم انسان است. انسان خودش هم یک عالم است. عالم کبیر کل آن مجموعه است. آن چه که در کل عالم است در انسان هم به اجمال وجود دارد و به تفصیل هم در کل عالم وجود دارد و این انسان کامل است که می تواند تصرف کند، ببیند، برود به گذشته، برود به آینده. هر چیزی را که مشاهده می کند حقیقتش را می بیند نه صورت ظاهرش را . این قابلیت به صورت بالقوه در همه ی انسان ها وجود دارد. همین که انسان به مرتبه انسان شدن می رسد یعنی این قابلیت را دارد. حالا این که آن را بروز نمی دهد این یک بحث دیگر است. ولی بالقوه در نهادش است. مثلا کامیون می تواند 3 تن بار حمل کند و تا بندرعباس برود. حالا شما یک وعده غذا را داخلش می گذاری و می گویی تا بندر ببرد.

فصل دوم در بیان تربیت نطفه

علقه از علق به معنای خون بسته. مُضغه به معنای پاره ای گوش یا قطعی از طعام که زیر دندان آید. عظام به معنای استخوان هاست.

انسان به چند قسمت تقسیم شده که هر قسمت را نفس گویند. اعم از نفس لوامه، نفس مطئنه، نفس عماره و … باید دید آن انسان تحت سیطره کدام نفس است. انسان چون از تعداد لایه های متفاوت تشکیل شده به اندازه ی تمام انسان های دیگر، در صورتی که از این لایه ها بگذرد مثل انسان کامل، بالغ شده. این لایه هر چه که هست باید ببیندش و در آن نماند و از آن عبور کند. در این صورت در جهت کمال پیشرفته است.

امر مجهول باید در ما بروز کند. ما باید ببینیمش و از آن عبور کنیم. تا بروز نکند ما عبور از آن را تجربه نکرده ایم. آن امر مجهول می تواند هر چیزی باشد. حتی انسان می تواند از طریق تجسم امر مجهول از میل  و جاذبه ای که به آن داشته، عبور کند و آن امر مجهول از بین برود. مثلا نوجوانی رفته مشروب خورده آن قدری که مسموم شده یک مدتی هم این کار را کرده است و دیگر میلی به آن ندارد. دیده با روحیه اش سازگار نیست. هر جا هم برود دیگر کششی به آن ندارد. همواره این مجهول، هست و هر جا ممکن است بروز کند و چه بهتر که جای درستش بروز کند؛ چون ممکن است بروز بی موقع آن ، باعث تباهی شود.

مصونیت 1(49:49)

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط