نوشته‌های من
نوشته‌های من

برداشت تو

از میان افسانه‌های یونانی آمده است: چون در اثر طوفان درختان شکستند و در همان زمان دیدند که آسیبی به نیزار نرسیده است، از نیزار

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

مخبر

-کار بیخ پیدا کرده است! حکم، حکم آقاست! … ساکت شد. خدا را شکر! خوب شد کشیده‌ی دوم را خورد تا ساکت شد. اما سکوتهایش

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

کوچیک‌دایه

-پارسال تابستون، بعد کشت مرزنگوش، اومدی تهرون که بری وردستِ پسر شوهرِ قبلیه سارا. سارا زن پدرت ها! وایسی کار کنی. خب خودت بعدناش گفتی

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

مرگ پروانه

سیاه و کبود دیدمش. غمش نیست. شاید باز زد و خوردی صورت گرفته. آخر هردویشان عادت دارند به کتک‌کاری. یکیشان میزند، و دیگری می‌خورد. تکرار

ادامه مطلب »
روزنوشت

آش نخورده و دهان سوخته

حمید نخواست که مرا ببیند. بارها و بارها مددکار زندان را فرستادند پی‌اش که بیاید، صحبت کند، سنگهامان را وا کنیم، اما نیامد. خون به

ادامه مطلب »
روزنوشت

چهل‌سالگی

دوستی از خودش گفت. اینکه یک‌ماه است هر شب، خواب درس و مدرسه می‌بیند و هر صبح، یک دل سیر می‌گرید. آدم موفقی است؛ ولی

ادامه مطلب »